|
شب در زوال خواهش دستانم جاري بود و حجم دردناك تنم در انتظار مهربانترين زن دنيا مي سوخت. در كوچه هاي بومي بوي بلوغ هاي فاسد و عشق هاي ممنوع پيچيده بود. در شب هاي امتحان اصول و فقه من آيه هاي قديمي را در سطل هاي الكل و تنهايي مي شستم ابراهيم منصفي
فردا روز بزرگداشت حافظ شيرازي هست و طبق عادت بايد بود و نيّتي كرد با حافظ خواند و رازهاي مگو گفت و حالا در حالي بزرگداشت حافظ برگزار مي شود كه بايد از خواص باشي تا تو را به زيارت دردانه ي ادب راه دهند و آن هم براي حضور احمدي نژاد در مهد ادب و فرهنگ... در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشي
چند ساعت بعد از نوشتن مطلب قبلي يكي از دوستان خوبم از بينمون رفت مرگ با تولد و تولد با مرگ...
تداوم مرگ در عين مثل زيبايي تولد مي مونه. چشيدن اون مشامم
رو پر كرده ... امروز روز تولدم هست. مثل هر سال احساس متفاوتي كه در
روزهاي تولدم دارم و تجربه ي بي نظيري كه در اين روز ازلي و آغازي لمس مي كنم.
ديشب دوستانم منو به لحظه ي غافلگيري رسوندند و جشن فوقالعاده اي برام گرفتند
: مرجان نوربخش، علي فتوتي ، علي ثامني،
نغمه رسولي ، حسين آسماني و نعيم قائد شرفي اون هم تو هتل آپادانا، جايي كه خاطره
هاي خيلي خوبي دارم و اونقدر خوب كه گاهگاهي كه بهش سر ميزنم از خوشي اون ها شادي
هام چند برابر مي شه. امسال روز تولدم يكم با بقيه سال ها فرق داشت . احساس خوب
مردن آميخته با لذتي كه از داشتن اون بدست مي يارم. اين احساس با ديدن فيلم "سطرهاي فراموشي" اميد
بلاغت كاملتر شد كه در مورد سير پيري آدم ها و احساس پوچ زندگي بود پوچي زندگي در عين اميدي كه هميشگي است تولد و مرگ رو در
كنار هم مي نشاند و با يك تولد مرگي رو مي زايد. تولدم مبارك!
جلب رضايت تماشگر و حمايتگر مالي براي فيلمسازي كه در پي
نان و مجوز هستد ( اين دومي از اهمّ واجبات است ) انرژي وافري مي طلبد كه گاهي
فيلمساز را به باريكه اي مي رساند كه با اعتقادهايش مغايرت دارد. در سينما سبكي است به نام خطابه اي ، كه در پي آن به
برانگيختن احساسات و بيان ( نه يافتن) راه حل و اثبات ادلّه هاي بدون پايه و اساس
علم و منطق است و هدفش جمع آوري هوادار و طرفدار براي نظريه ي مورد نظر است كه اغلب
در اين سبك هدفي سياسي-تبليغاتي نهفته يا نمايان است : فيلم "پيروزي اراده" كه در سال 1935
توسط لني ريفنشتال در آلمان ساخته شد و در آن به ناجي بودن هيتلر و حزب نازي و
ارمغان آزادي براي جهانيان پرداخته شده است. فيلم "رودخانه" 1937 كه در آن پر
لورنتس اهداف تيليغاتي روزولت (رئيس جمهور وقت آمريكا) را دنبال مي كند كه هر دو
با حمايت مالي دولت وقتشان ساخته شدند. نزديك به انتخابات تماشاي اين قسم فيلم ها عادي و طبيعي است
امّا بعد انتخابات لطف و صفاي ديگري دارد!!! كه احمدي نژاد ما را با اين قسم فيلم
ها آشنايي كاملي داده است. با تلاش گسترده اي كه هميشه در خور اوست تا ملت مخاطبش
را با فيلم هاي خطابه اي به احساسي يگانه با خويش در آورد و به رضايت كامل با
اعمال و كنشهايش برساند، به ذات لاينفك او پيوسته است و با حرف ها وسخنراني هاي بي
شمارش براي سعي در برانگيختن احساس و عاطفه ي ملت همگام شده است. با روي كار آمدن دولت دهم فيلم هاي تبليغي-تفنّني بي شمار شده اند و اين نشان از سعيي است كه دولت
در پي حمايت هاي مردمي و نقش مهر تأييدي بر پيشاني خويش مي باشد.
همراه شو عزیز همراه شو عزیز چه روزهاي شيريني كه با گوش دادن به تصنيف زيباي استاد پرويز مشكاتيان و صداي خاطره انگيز محسن نامجو گذرانديم ،روزهاي سبزمان را مي گويم كه شنيدن اين ترانه شاديمان را دو چندان مي كرد .با در گذشت يار هميشه و تصنيف سراي محمدرضا شجريان، پرويز مشكاتيان بار ديگر زمزمه ي "همراه شو عزيز" تا فاصله هاي دور هم موج مي زند. خاطره ها هرگز نمي ميرند. روحش شاد و يادش هميشه باد! براي شنيدن هزارمين بار به ترانه ي "هراه شو عزيز" اينجا كليك كنيد.
زن ها موجوداتي هستند كه به طرز وحشتناكي آدم را جان به لب
مي كنند (نكته: آدم همان مرد است) و با
دلفريبي ها وعشوه هايي آدم را خام هوس هاي شوم خويش مي كنند زن ها موجودات خطرناكي
هستند كه هر چه احتراز بكني راحت تر جان
به جان آفرين تسليم مي نمايي . واي كه چيستند اين زنان ؟ بحث فمينستي نمي خواهم راه بندازم متاسفانه يا خوشبختانه فعلا به اين بحث ها تمايلي ندارم، حساسيتي كه
اين قبيل بحث ها رو متولد كرد ضربه ي سخت تري را به پيكره ي
بي جان دفاع از هويت زنانگي، جنسيتي
و شخصيتي وارد كرد. سنت و تجدد در تقابل
با يكديگر، هزار فرسنگ ديگر را بايد بپيمايد تا خاتمه ي اين بحث ها را عيان نظاره
گر باشيم. چوبك خشك تعصب ، با واژه ي مطلق گرايي ارتباط مستقيمي از
نوع پر سرعت دارد. مرغش يك پا دارد و اين
پا همان تعصب ناشي از مطلق انديشي است، با تأكيد بر اصولي كه زاييده ي تنگ انديشي
است. رذالت هاي زنانه همچون مردانه و پاياپاي با آن هميشگي بوده
است با اين تفاوت كه در برحه اي اين ذات خبيثه (از آنجا كه زنانه است) پر رنگتر مي
شود و همان جاست كه فرياد از كوي و برزن
بر مي خيزد و سر از رسوايي تاريخي در مي آورد. قتل امير كبير كه بي شك اگر چند صباحي قدرتش دوام مي آورد وضعيت كنوني ايران به گونه ي
ديگري بود توسط 2 زن رهبري شد يكي مهد عليا مادر ناصرالدين شاه و ديگري سوگلي شاه
كه در زمان مستي و بي خبري فرمان قتل را از او مي ستاند. جرم مردان در همان صفحه
هاي تاريخي علم شده است و اين معروفيت مهد عليا و زنان مشابه او به همان حساسيت به
زنان بر مي گردد چيزي كه همچنان ادامه دارد. باز هم مي گويم رذالت هاي زنان و
مردان يكسان است ذات پليدي كه هر دو به اثبات رسانده اند چه فرقي است ميان يك زن
خائن و يك مرد خائن؟ هر دو پست ترين صفات را با خود به دوش مي كشند. به هر حال مرد
حسود هم داريم، نداريم؟ زن ها هم مي توانند زورگو باشند، نمي توانند؟ موضع سياهي كه گاه
و بي گاه جنسيت ها را به جان هم مي اندازد كم نيست كه بر سر راه ايستاده است و
علامت ايست نشانمان مي دهد. ارتباط تعصب و مطلق گرايي كه در ابتداي مطلب آوردم بي
ارتباط با اين مسئله نيست وقتي از موضع تعصب به مرد يا زني نگريسته شود همان نتيجه
ي هميشه پاي يك زن در ميان است يا چيزي مشابه آن گرفته مي شود با گشاده بيني (متضاد
تنگ بيني كه به دليل كم آوردن در واژه انتخاب كردم) دامنه ي طيف خاكستري را بيشتر كرد و از اين سياهي يا حتي
سفيدي كه خيلي هم بيمزه است در آمد. خطاي زن يا مرد از موضع خودشان سر مي زند نه
از جامعه ي زنانه و مردانه( كه هرگز جدا نبوده اند) . تعميم وعموميت بخشيدن جزء به كل، منجر تيپ و فرم شدن همه ي صفات با يك جنس مي شود
همانند وقتي كه لباس فرم بر تن كسي مي رود شخصيت همزمان شكل مي گيرد زن يا مرد
بودن هم حمل كننده ي يك سري صفاتي مي شود كه بيشتر آن زاييده ي توهّم و تعميم است
و نه شكل حقيقي آن.
به چه مي نازيد ؟ نمي دانم ... در جايي كه گلو سرخ ها نمي
توانند بخوانند به كدام دليل دم از خانه اي
با نشاط مي زنند در حالي كه فرياد نالان چلچله ها فضا را پر كرده است... با كدام دليل و مدركي رئيس جمهور مملكتي در يك سخنراني سراسري كه صدايش را همه ي دنيا مي
شنوند مي گويد مملكت ما بهترين حكومت را دارد... دليل اين آدمها براي داشتن زندگي
پراميد چيست و آيا اين ماييم كه خبر از اين ادلّه
نداريم؟ در جايي كه حتي دسترسي به اطلاعات را بر تو حرام مي كنند. به كبك هايي مي مانيد كه سر در خاك بي حاصل فرو كرده ايد و
نمي دانيد چه طوفان هايي را بر سر ملت فرو آورديد دروغ و تزوير سراسر اين بدنه ي
پوسيده تان را فرا گرفته است و خود در پي انگشتهايي هستيد كه مهر تاييد را بر
پيشانيتان نشان كند . صداي ضجه ي مادران عزادار گوشتان را نيازرد چرا كه دولتتان
را بر خون عزيزانشان ساختيد بر تك تك قطرهايشان ...و چه بي صدا تنشان را در خاموشي
و سكوت با خاك پوشانديد تا نبينيد سستي آرزوهايتان را، تا نبينيد درازي انگشت اتهام به سويتان ، تا نبينيد كه چه
قلب هايي پرايشان پر خون شده است و جوششي كه در كالبدشان مي رقصد... به ترستان
ايمان آورديم وقتي تمام مشتتان را بر
مردمي كه بي دفاع وبي هيچ سلاحي كوفتيد....آخر
چه مي گوييد آري شما كه مدام دم از دفاع از فلسطينيان مي زنيد آيا نمي خواهيد
بدانيد كه چه بر سر ملتان آورديد همان ها كه تنها راه دفاع از رايشان فرياد الله
اكبر بر سر بام هايشان بود. حقيقتا كودكانمان
دروغ را از شما ياد مي آموزند و اين يعني بهترين هديه اي كه درروز معلمشان برايتان
مي آورند را خواهيد گرفت نتيجه كذبتان را و همه ي آنچه كه در رسانه اي با نام ملّي به خوردشان داديد. سرخي گلوها با گلو سرخ ها مي آميزد اين حقيقتي است
كه مفرّي از آن نيست. در مملكتي نفس مي كشيم كه شعار دفاع مظلومين را در بوق كرنا
مي كند درحالي كه مظلوم را نمي تواند به تشخيص بنشيند... كشيدن آه از نهاد را بر
خودم حلال مي كنم كه به راستي كشيدني است.
شعري از خسرو گلسرخي يادش گرامي و روحش شاد... ...رهروان خسته را احساس خواهم داد/
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت/
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت/ لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد/
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد/
چشم ها را باز خواهم کرد/
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد/ دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند/
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت/
گوش ها را باز خواهم کرد/ آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت/
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد/
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد/ .....در خیابان مردی می گرید/
پنجره های دو چشمش بسته ست/
دست ها را باید/
به گرو بگذارد/
تا که یک پنجره را بگشاید/ در خیابان مردی می گرید/
همه روزان سپدیش جمعه ست/
او که از بیکاری/
تیر سلیمانی را می شمرد/
در قدم های ملولش قفسی می رقصد/
با خودش می گوید/
کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها/
می ایستاد/
کاش تردید سلام تو نبود/
دست هایم همه بیمار پریدن هایی/
از بغل دیوارست/
کاش دستم دو کبوتر می بود/
در خیابان مردی می گرید/........
"من با اينها غريبه
ام ، با مجسمه ي آدم ها با آدم هاي مجسمه اينجا نمي شه به كسي نزديك شد آدمها از
دور دوست داشتني ترند" چهار روز متوالي در
فيلمي به نام " شبهاي روشن " مي گذرد و آنچه كه در اين چهار روز و شب
آشكارا مي رقصد همان عشق است اين عشق است كه به بي رنگي مي رود و جايش را قرار است
كه به عشق ديكري بدهد . دنياي دوست داشتني مهدي احمدي ( استاد جوان) كه لحظه هاي
خوشي و ناخوشي را با كتاب هايش تقسيم مي كند
با برخورد با دختري تنها، زيرو رو نه، ولي صورتي ديگر پيدا مي كند .
تنهاييش عميق نيست با آن سر خوش است ولي تمايل به به روي ديگر زندگي دارد ، بي صد
هزار مردم تنهايم ، با صد هزار مردم تنهايم كتابخانه اي كه
هميشه تنها خانه ي اوست را با عشق به دختركي به باد حراج مي گذارد عشق
آدم رو سبك مي كند ولي سبك نمي كند دختركي به او پناه مي آورد دختركي كه در انتظار عشقي چشم
هايش را به اشك مي سپارد در حالي كه... بیا که در غم عشقت مشوشم بی
تو ....
مرگ را پرواي آن نيست كه به انگيزه اي بينديشد زندگي را فرصت آنقدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشك يكي را سنجيده گزين كند عشق را مجالي نيست حتي آنقدر كه بگويد براي چه دوستت مي
دارم دانشكده سينما و تئاتر( كه تنها جايي است كه آرزوي دانشجو
بودنش رو دارم) ، قاب عكس بكت ، گونتر گراس ، كافكا ، آلبر كامو و خيلي هاي ديگر و
نريشن هايي كه استاد مي خواند فضاي محبوبي به فيلم داده است تا آنجا كه هر لحظه اش
برايم ارزشي ويژه يافته است و آن را برايم تبديل به دوست داشتني ترين فيلم كرده
است. گفت بيا،گفت بخند ، گفت بمير آمدم ، خنديدم ،
مردم پاورقي: فيلم ساخته ي فرزاد موتمن بر اساس برداشت آزادي از "شب هاي روشن" داستايوفسكي
|
About![]()
غلامعلي خان ملقب به مليجك ثاني ،( پسر مليجك اول در بار ناصرالدين شاه ) پسري سياه چرده كه بعد ها به مقرب ترين فرد در دربار ناصري تبديل شد تا آنجا كه اختر الدوله ، دختر ناصرالدين شاه را به عقد او در آوردند Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 Links
چلچراغ
همبستگی سینمایی؛ مستندسازان در جشنواره سینماحقیقت شرکت نمیکنند |