تبليغاتX
مليجك





















مليجك

دست هام بوی خوب باروت می دهند از بوی تندش ، دماغم می سوزه ولی از حس قدرتی که بهم دست می ده کم نمی کنه.


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت0:17توسط هانيه يوسفيان | |

امشب شب آرزوهاست میگند امشب آرزوهاتو بکن تا یکی یکی برآورده شه...ولی امشب دلم گرفته دلم از اینکه جای یه نفر خالیه گرفته نمی دونم الآن کجاست و داره چیکار می کنه شاید با بازپرس ها کلنجار می ره یا...بهتره به چیزهای خوب فکر کنم امشب شب آرزوهاست.

مریم جان امیدوارم هر چه زودتر بیای و کنارمون باشی.

به امید دیدارت

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت21:49توسط هانيه يوسفيان | |

دخترك بهانه گير لرزان بر گيسوانت! از ترس آبروي 30 ساله ات راه سفسفته در پيش گرفته اي و مدام در پي مقبوليت نداشته ات سر مي جنباني؟!!!

بحث حق و نا حق نيست كه تو گرفتار هوس قدرت (پنداشته) لا يزالت دين از كف داده اي وروجك پير! به هزار آيينه رنگ رخسار سرخگون مي كني و نيشگون مي گيري گونه هاي وا پيچيده ات را...

 آخر تو را چه به خرد و رندي سلوكانه، كه هر آنچه از دهانت تراوش كند كفي ست كه به دستمالي زايل شود...

آه... اي هزار توي مقدس بي كران! ما را شيفته ي خود نموده اي با سبك بازي ملغمه گونه ات،  با شيطانك هوس باز خود، پشت صورتك هاي...، پنهان كه نه، ما را به خنده وادار نموده اي كه با درد به خود مي پيچيم...

پا در كفش بزرگترها نه زيركانه است و نه در زبوني تو افاقه اي حاصل مي كند. بمان و ببين كه چه بر سر رؤياهاي  كودكانه ات مي آيد.


نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست

كلاه داري و آييـــــن ســــــــــــــروري داند 

حافظ    

+نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت13:6توسط هانيه يوسفيان | |

به پاس همه ي اونهايي كه من رو رنجوندند، آسوده بخوابيد كه من حال خوش الآنم رو مديون شما عزيزانم هستم.

با تشكر

امضا

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت1:29توسط هانيه يوسفيان | |

آنهایی که در سالهای پیش از انقلاب زندگی نکرده اند نمی توانند شیرینی زندگی بعد از آن را درک کنند.

"برتولچی"

به پاس انقلاب های تونس و مصر

+نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت10:13توسط هانيه يوسفيان | |

سرم شلوغه و در حال بیچارگی!!!!

تا یه مدتی مطلب جدیدی بهم الهام نمیشه...

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت11:38توسط هانيه يوسفيان | |

من يك زنم و آيا هميشه مي خواهم يك زن باقي بمانم؟

شخصيت زنانه به مرور در من شكل مي گيرد و در پس اين زن بودن تاريخچه اي نهفته است كه مطلقا خوب نيست.

فروخته شدن روح انساني به جامعه ي زنانهاي كه در ديد عموم مثبت تلقب نمي شود بلكه در طي زماني به شدت سركوب و تحقير شده است.

انساني كه به دنيا مي آيد تحت تأثير آموزش هايي قرار مي گيرد كه اگر در جهت زن شدن باشد مرحله ي تسليم اتفاق مي افتد و زني مي شود كه مطلوب جامعه اش است.

اين زن شدن منطقه ي جغرافيايي نمي شناسد گاهگاهي خبرهايي از گوشه كنار مي شنويم كه حاكي از مظلوم شدن به واقع شديد زنان است تنها مي توان گفت كه اين نكته درجه بندي دارد جايي شديد تر است و جايي كمتر.

صفات اخلاقي مثبتي كه اغلب به مردان نسبت داده مي شود نشان از شجاعت و اقتدار وي است و اما صفاتي كه به زنان اهدا مي شود معمولا به جنبه ي ظاهري و فيزيكي او نشانه مي رود.

اگر از منظر سينما بخواهيم به اين مسئله نگاه كنيم كاملا مشهود است ستارگان با ظاهري دلفريب و جذاب شناخته  و امتياز بندي مي شوند.مسئله اي كه بيشتر روح مرا آزار مي دهد قوانيني است كه از طرف جامه ي مردانه بر زنان تحميل مي شود و زنان انتخابي در جهت قوانيني كه خود ملزوم به رعايتش هستند ، ندارند.

زني كه از قوانين زنانه طبعيت نكند عنوان مرد صفت را بايد با خود يدك بكشد و اين قصه ي مردانه تا بدين جا نيز ادامه دارد.

مقاله اي در شماره ي آخر سينما و ادبيات با عنوان  لني ريفشتال: خود شيفته ي افسونگر چاپ شده است كه به بررسي  لني ريفشتال، كارگردان زن آلماني در دهه ي 30 و 40 مي باشد كه براي حذب نازي و بلاخص هيتلر فيلم هاي حكومتي و سياسي مي ساخت . جداي از حرفه و هنرش نقدي كه بر وي آمده است بي قيدي و بي مبالاتي او در ميان مرداني است كه همگي شيفته و دلباخته ي او بودند و او با بي عاطفگي اسب خود را مي راند و نيم نگاهي به پشت سر نمي كرد. شخصيت مردانه ي( صفتي كه در مقاله به وي داده شده) او همگي را مجذوب و عاجز خويش مي كرد كه از اين جذب و عجز هيتلر  ديكتاتور نيز در امان نماند.

مقاله با چنين جملاتي پر شده و ريفشتال را نه به عنوان كارگردان بلكه به عنوان كارگردان زن مورد هجوم قرار مي دهد حال با اينكه اين دختر بيست و اند سالي براي هنر سينما نابغه اي محسوب مي شود كه سابقه اش را كمتر در تاريخ سينما شاهد بوده ايم.

حال چگونه مي توان به نوشته اي كه  يك جانبه به ميدان آمده است اعتماد كرد؟

نوشته را با جمله ي مشهور سيمين دوبوار به پايان مي رسانم:

"زن به دنيا نمي آيد بلكه زن مي شود"

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت0:1توسط هانيه يوسفيان | |

اخيرا كتابي چاپ شده به نام "راي من كو؟" كه نوشته ي دكتر محمد جواد زيبايي نژاد هست.

اين كتاب به همه ي اتفاقاتي كه يكسال پيش بر سرمان نازل شد و اينكه در كل ما اشتباه مي كرديم و اصلا رأي ما جايي نرفته و سر جاي خودش باقي است اشاره مي كنه.

حتي كمي هم از پيش از انقلاب شروع مي كنه و رزومه ي سران اصلي فتنه رو بر ملا مي كنه. خدا رو شاكريم كه چنين نويسنده هاي قهّاري داريم كه به ما نافهمان مي فهمانند آنچه را كه خود مي خواهند.

خوب بهتره كه از موضوع منحرف نشم به هر حال اگر خيلي از خاطرات تلخي كه سال پيش نظاره گرش بوديم رو فراموش كرديد و نمي خواهيد كه دوباره به ياد بياريد و حالتون دگرگون بشه بهتره كه قيد خوندنش رو بزنيد چون با اينكه من حدودا 30 دقيقه صرف خوندن يه كتاب 270 صفحه اي كردم حالم خيلي ميزون نيست.

در ضمن اگه هم خواستيد مطالعه بفرماييد بدانيد كه در اكثر كتاب فروشي ها يافت مي شود و آنچه يافت مي نشود آرزويي ست كه از ياد برده ايم.

كمي هم از نويسنده بگويم كه ايشان از اصول گرايان هستند و جزء اعضاي شوراي شهر دوره ي اول مي باشند همچنين مؤسس بيمارستان خيريه قلب فاطمه الزهرا در شيراز هستند.

قلمشان مستدام بادا باد!!!

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت23:6توسط هانيه يوسفيان | |

  خود سانسوري چرا؟

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت0:2توسط هانيه يوسفيان | |

خيلي اتفاقي كتاب رو برداشتم ولي هر بار كه مي خواستم اون رو سر جاش بذارم يه نفر از كنارم رد مي شد كه اصواتي از خودش ساطع مي كرد مبني بر اينكه نذار از دستت بره.  خيلي سعي كردم كه بي خيال كتاب شم ولي مثل اينكه طلبيده بود  و دست بر دار هم نبود.

 

1984

نويسنده: جورج اورول

ترجمه: صالح حسيني

انتشارت نيلوفر

نه مثل اينكه واقعا مسحورش شده بودم هر بار كه ازش دور مي شدم با يه نيروي نمي دونم چند واتي به طرفش بر مي گشتم . نه كه فكر كنيد از اين كتاباي چمدون بغل كن و رنگ و لعاب دار باشه كه ازت مي خواد كه اگر در توانت باشه اشكي بر پيكر بي جان شخصيت هاي بي شخصيت داستان بريزي و آخرش هم با يه نيشگون تو رو بين زمين و آسمون ول كنه، نيشگوني كه اين كتاب از خوانندش مي گيره دردي بر دل مي ذاره كه بار حسرت و افسوسش سنگين و فراموش نشدني هست.

قياسي كه بار ها بارها ميان لحظه هاي اين كتاب ( خودآگاه يا  ناخود آگاه) ميان انقلاب ، جامعه ،فرهنگ و هر آنچه كه به ما متغلق است با فضاي ساختگي كتاب  مكرّر و پي در پي است.

خفقان،ترس،وحشت، بيزاري ، تناقض بازوهاي كمكي به شمار مي آيد كه به داد انقلاب هاي نوپا مي رسد ترس از بي ثباتي و لغزش تعاريفي است كه سران، كابوس آن را در سرحمل مي كنند.

نفرت و بيزاري ، واژه هايي كه تقديم ملت مي شود و در مقابل عشق و لذت را نه فقط از زبان بلكه از فرهنگ و ادبيات او مي زدايند

كودكاني كه با  شعار "مرگ بر..." بزرگ مي شوند و از همان كودكي نفرت و انزجار را در دل مي پرورانند.

بي شمار انقلاب هاي كه با اين سؤال مواجه شده اند كه راز زيستن و بر نهاد قدرت ماندن چيست ؟ حبّ ماندن بر سر قدرت ، ترفندهايي مي طلبد كه نه تنها سخت نيست بلكه شايد بسيار دلچسبش نيز بكند.

دخالت هاي  مكرّر قدرت در زندگي شخصي افراد براي به كنترل در آوردن و تحت اختيار گرفتن روابط، كوچكترين و مهمترين عملي است كه در اين راستا انجام مي گيرد .

تك حزبي كردن جامعه و پرهيز و سركوب هر نوع انتقاد، به شيوه اي كه همگان تسبيح گو و مدّاح باشند و لاغير.در كل همرنگي و بي نيازي به انديشيدن. قياس هاي اغراق شده يپيش از انقلاب و بعد از انقلاب (اينكه گذشته چه جهنمي بود و حال چه بهشتي است مگر كوريد و نمي بينيد؟) و تغيير در تاريخ و گذشته به نحوي كه تشخيص درست يا غلط بودن آن دشوار باشد.

كوچك كردن دامنه اطلاعات وكوتاه كردن منابع خبري و سانسور و مميزي.

 

در كتاب آمده است كه جامعه 3 دسته است :بالا، متوسط و پايين

طبقه ي بالا كه همان سران قدرت است بر ديكتاتوري خويش پا فشاري مي كنند طبقه ي متوسط با بالا دستش مي جنگد و هميشه پيروز مي شود و خود بر قدرت مي نشدند و حكومت ديكتاتوري ديگري ايجاد مي كند و اين سيكل پيوسته و دائم است پايين دستي ها كه طبقه ي بيچارگان و فرومايگان هستند هرگز به قرتي نمي رسند و فقط به عنوان نيروي كار ارزان از اين قدرت به آن قدرت دست به دست مي شوند.

 

كتابي كه سحرش را در فضا پخش كند طلسمي مي سازد كه گريبان مي گيرد و چاك مي دهد. نفوذي كه در من دواند مسحورم كرد  و تآثيرش را عميق گذاشت.

هزار بار از خدايم ممنونم كه اين كتاب زودتر به دستم نيفتاد شايد در تاريخي مثل يك سال پيش...

جايي يكديگر را ديدار خواهيم كرد كه تاريكي را در آن راهي نيست.

يا حق!

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت2:46توسط هانيه يوسفيان | |