تبليغاتX
مليجك - بوی خوشٍ خون و باروت





















مليجك

دست هام بوی خوب باروت می دهند از بوی تندش ، دماغم می سوزه ولی از حس قدرتی که بهم دست می ده کم نمی کنه.

چشمهام هنوز بسته هستند نه به خاطر ترس از روبرو شدن با این صحنه ی دلخراش- که اصلا برای من دلخراش نیست- فقط و فقط برای اینکه می خواهم چند لحظه دست نگه دارم تا گلوله ای که به این حیوون کثبف خورده اثر خودش رو تمام و کمال بذاره و بعد از اون به تماشای این تابلوی دلچسب بشینم. آه و ناله هاش تو حنجره اش می پیچه و قبل از اینکه به حلقومش برسه خفه می شه. صدای دست و پا زدنش رو روی زمین می شنوم که تنها انرژی باقیمانده اش رو هدر می ده. الآن دیگه وقتش هست که چشمهام رو باز کنم .بهترین بهانه ای بود که می تونستم یک دوربین عکاسیِ دست دوم بخرم تا این لحظه ی به یاد موندنی رو با تمام جزییاتش از دست ندهم.

نه...خوبه...بهتر از اونی هست که تصورشو می کردم گیج و گول تو خون خودش پُشتک می زنه و انگشتای دستش که هنوز نشانه هایی از زندگی با خودشون یدک می کشند جای سوراخ روی شکم گنده اش رو محکم گرفته اند تا این مایع سرخ ، کثافت کمتری را به بیرون پرت کنه . یحتمل فکر می کنه زندگی اش آنقدر دوام داره که شانس بهش رو کنه و یکی نجاتش بده.

کمک دستیِ چرخِ صندلی رو محکم می چرخونم تا این 2 متر فاصله ای که بین من و اون هست رو در 1ثانیه طی کنم واسه خودش طیُ العرضی هست.به بالای سرش که می رسم با یک سرفه ی کوچیک، قُلُپ قُلُپ، تُف و خون بالا می یاره انگار این دفعه اون ، از اینکه من بهش نزدیک شدم حالش بهم می خوره ولی این جای اون روزها رو نمی گیره که به بازوهام چنگ می نداخت و خودشو بهم می چسبوند فشاری که دور پاهام می انداخت حتی الآن هم که پاهام فلج است و هیچ حسی نداره رو لمس می کنم . تو اون لحظه هیچ آرزویی جز اینکه از دستش خلاص شم رو نداشتم چشمهام رو می بستم تا هیچی نبینم ولی همون موقع بود که ذهنم مشغولِ تصویر سازیِ شکنجه ای می شد که برای من ترتیب داده شده بود. هر وقت که اعتراض می کردم اون 2 میلیون سفته رو می کوبید تو سرم تا صدام در نیاد.

روی هیکلش خم می شم و مچ دستشو می گیرم ساعت 2:03 است 3 دقیقه ای می شه که شلیک کردم همه چیز حساب شده بود اون موقع امکان نداشت کسی جز خودش تو حُجره باشه دستش رو مثل یک تیکه گوشت استخون دار ، شل و ول رو گِردی خونابه ای انداختم که زیرش جمع شده بود . از صدای شِلِبش خوشم اومد.

شاید دردی که من می کشیدم به اندازه درد الآنش باشه که با صندلی چرخ دار روی قوزک پایش رژه می روم. دستهاشو به نشانه ی التماس به سمتم دراز کرده و با یک فریاد خفه می گوید" تمامش کنم". چی رو تمام کنم؟ درد قوزک پاتو یا این زندگی نکبتتو که با چک و سفته های زن های بدبختی مثل می می چرخید؟

بوی خون فضای اتاق را پر کرده ، هوای عمیقی توی ریه هام فرو می کنم استشمام این هوا، یکی دیگه از لذت هایی هست که الآن نصیبم می شود.

خودم را از روی قوزک پایش کنار می کشم نه برای اینکه دلسوزیم را تحریک کرد فقط برای اینکه نمی خواهم بیشتر از این بوی گندِ شکمش زیر دماغم بزند و لذت مرگش را به دهنم زهر کند.

پنجره را باز می کنم تا هوای اتاق نفسی تازه کند. صدای چند تا بچه و توپ بازی پر سر و صدایشان شنیده می شود.دستهایم را روی دسته ی صندلی تکیه می کنم و از صندلی جدا می شوم. حدودا 4-5 ساله هستند. اگر بچه ی منم زنده بود باید هم بازی این وروجک ها می شد تو دلم نمونه که بگم دوست دارم الآن شریکِ لذتِ تماشا کردنم می شد.

اولین روزی که حدس زدم حامله ام رفتم امامزاده قاسم و اونقدر خودم را به ضریحش مالیدم و خدا خدا کردم تا جواب آزمایش مثبت باشد. معجزه بود شک نداشتم. بعد از اون تصادف، از شوهر قبلی ام دیگر بچه دار نشدم و حسرت یک بغل مادر بودن به این دل صاحب مرده ام مانده بود. بیوه هم که شدم فکر ازدواج را از سرم بیرون کردم و اعتنایی به هیچ موس موسی نکردم. اگر پای اون 2میلیون در میان نبود تن به هوس های نا تمام منصور نمی دادم.

ولی بچه دار شدنم موضوع دیگری بود گفتم حتما حکمتی در میان هست که از منصورِ خدا نشناس باید بچه دار شوم.قربون خدا،مهرش تو دلم افتاد و رفتم زیر بار همه ی خواسته های وقت و بی وقتش، شدم کنیزِ شب ها و کلفت روزهای این نمک به حروم. پدر بچه ام بود و احترامش واجب.

تا شنید ازش بچه دار شدم چنان خوابوند تو گوشم که ضربان قلبم هاج و واج مونده بود که بکوبه یا نکوبه!تو همین اتاق بود درست کنار در. چادرم پایین افتاد صورتم را دو دستی گرفته بودم احتمالا اون موقع فکر می کردم اگه محکم بگیرمش دردش کمتر می شه. از ترس ، گردنم را نمی تونستم راست نگه دارم سرم سنگینی می کرد درد تا پایین کمرم می کشید و برمی گشت از شنیدن صدای پای منصور، فهمیدم کَر نشدم ولی تا صدای زمخت و نخراشیده اش از حلقش بیرون اومد که دستور می داد بچه رو بندازم و بعدش برم پی کارم، به نظرم کر بودن هم چیز بدی نبود.ازم می خواست جگر گوشم رو تو چاه توالت یک بیمارستانِ درب و داغون بندازم و پشتم سرم را هم نگاه نکنم.

" من بچه ام را می خوام" چی شد کی حرف زد من که از ترس لالمونی گرفته بودم پس من نمی تونستم بگم" بچه م را می خوام" کی جرأت کرده بود جلوی این گنده بک قد علم کنه و این نره غولی که هر روز می زد تو سرم و بدختی ام را جلوی چشمم می آورد. منصور بهم خیره شد انگار کمی زمان می خواست تا به نقطه ی انفجار برسه. خشم و نفرتش از پایین تا صورتش با سرعت حرکت می کرد چشمهاش از حدقه بیرون زد به سمتم حمله ور شد تو این جور موقع ها، تر و فرز میشم. از حُجره پریدم بیرون و پیچیدم به سمت پله ها که تو راهروی سمت چپ بودند.30 تا پله ای میشد تا به پاگرد برسه. قدم اول را که می خواستم رو پله بذارم فشار دستهایی رو حس کردم که با انزجار من رو پله های بُتونی ساختمون هُل دادند. یقین دارم تمام نیرویش رو واسه هل دادنم خرج کرد.شاید 10 ثانیه ای می شد تا روی آخرین پله سقوظ کنم و با شکم بیفتم روی پاگرد. دیگه از بچه خبری نبود شاید هم از خود من .یک مادر علیل ، بچه می خواد چیکار بهتره تو همین پله ها یه ضربه نهایی کارم رو یه سره کنه. همه ی این فکرها رو تو همون 10 ثانیه کردم یک خواب عمیق و بعد از اون بیداریِ زجر آوری که با مردن بچه ام همراه بود و فلج شدن من.

صدای ناله های منصور کشدارتر از قبل شده ،دلم می خواست سرش داد بزنم و بگم خفه خون می گیری یا بیام گه بگیرم دهنتو؟! که پشیمون شدم، همچین هم بد نیست ، صدای ناله هاشو بشنوم بذار آخرین لحظه های یک سگ صفت رو ببینم که داره ضجه های ملتمسانشو با خون و تف بیرون می دهد دور سرش می چرخم دقیقا می دونستم که کجا بهش شلیک کنم که جایی نقش زمین بشه که بتونم ، با افتخار ، دورش بچرخمو اون میز چوبی یلغوزش مزاحمم نشه همون میزی که توی کشویش سفته های بدبخت من انتظار می کشند.

از نزدیک حقیرتر و پست تر به نظر می یاد اصلا شبیه لحظه هایی که پشت میزش دستور می داد و من احمق باید براش غذا می بردم نیست تو خون خودش بالا و پایین می شه و از درد به خودش می پیچه اصلا شبیه هیچ کدوم از لحظه های دیگه اش نیست.

حتما بند بندِ بدنش یکی یکی دارند خودشون رو تو بازی مرگ می بازند الآن طعم دلپذیر مرگ همه ی وجودش رو پر می کنه آره منصور؟ موفق شدی لذت مرگ رو به کامت بچشی ؟ به پایش ضربه ای می زنم واکنشی نشان نمی دهد دیگر دست و پایی هم نمی زند تنها حرکت های گاهگاهی در تنش می افتد که از روی اختیار نیست.هنوز هم بوی گند شکمش تا 1 متری اش شناور است اهمیتی نمی دهم لحظه های آخر باید جزء جزء حرکاتش را به خاطر بسپارم 4 سال تمام انتظلر این زمان را می کشیدم انگار یکی یکیشان را با قیمت بالایی خریده بودم تا ناظر ماجرایی باشم نه بهتر است بگویم پایان ماجرا. پایان زندگی چندش آور یک آشغال که هیچ نقطه ی سفیدی برای خودش به جا نگذاشت . تکان محکمی که در بدنش می افتد سرش را به گوشه ای می اندازد. جان کوفتیش کنده شده است. به سمتش می روم ساعتش را نگاه می کنم 10: 2 . بهترین 10 دقیقه ی عمرم، از لحظه لحظه اش لذت بردم . نفس راحتی می کشم به سمت کشوی میز می روم تا سفته ها را بردارم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت0:17توسط هانيه يوسفيان | |